زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... یه سفر دیگه به شمال ...

1392/4/28 12:38
نویسنده : مامان رادين
586 بازدید
اشتراک گذاری

از اونجایی که ماه رمضان افتاده درست وسط تابستون و نمیشه به سفر رفت و از اونجایی که با گرم شدن هوا  هر جا دیگه میشه رفت غیر از شمال، غروب چهارشنبه 5/تیر/91 راهی یه سفر دیگه به شمال شدیم ...

تقریباً ساعت 6:30 غروب بود که سفرمون رو با حضور بابا جون و مادری و دایی آرمان شروع شد...niniweblog.com

 

10:30 بود که رسیدیم به شهر زیبای "کوموله" ...

بعد از رسیدن ، تو خونه ویلای یکی از دوستانمون ساکن شدیم و اول کاری که کردم دادن شام به گل پسری بود که یه ساعتی میشد که از وقت شام خوردنش گذشته بود و حسابی تو ماشین غر میزد و شام میخواست ،آخرم که دید از شام خبری نیست خوابش برد ...

خوب بعدش هم بازی کردی و خوابیدیم ...

بقیش رو هم از رو عکسها توضیح میدم :

تقریباً 10:30 صبح فردا پنجشنیه بود که راهی جواهر ده رامسر شدیم ...

اول تو ماشین مادری اینا نشستی ...

بابایی هم میگفت بزار اونجا باشه تا بیاد قدیما دو نفری باشیم ، اما تا اومدم ازت عکس بیندازم زودی بهونه منو گرفتی و اومدی پیشم ...

چون بازیگوشی کرد و صبحونه نخوردی و همش تو حیاط در حال توپ بازی بودی تو راه به بابایی گفتم تا برات آب پرتقال و کیک بخره ...

بابایی هم علاوه بر اون یه پفک بزرگ برامون خرید ...

 وقتی که تو دلی بودی که اصلاً لب به پفک نزدم و وقتی هم که دنیا اومدی هم بخاطر سلامت شیر و هم اینکه شما دلت نخواد پفک خوردنمون دو دفعه ای بیشتر نبود،آخرین پفک خورون منو بابایی دو سه ماه پیش بود اونم قاچاقی و دور از چشم شما که خوردن اون بسته پفک یه هفته ای طول کشید ...

اما با خوابیدنت تو ماشین دلی از عزا در اوردیم ...

جاده های پر درخت و پیچ در پیچ هوای مه گرفته که اونقدر مه نزدیک بود که رو صورت آدم مینشست و هواش که دیگه نگو بوی نم و درختهای خیس بارون خورده که منو مست مست کرده بود 

و پسری رو غرق در خواب و آرامش کرده بود

و آقای پدر در استرس بی بنزینی و در نهایت تمرکز در رانندگی یه سر میبرد

به دلیل فراموش کردگی آقای پدر به خاطر بنزین نزدن و طولانی بودن راه و احتمال بدون بنزین موندن تا خود جواهر ده نرفتیم و مجبور شدیم نزدیکاش بمونیم ...

بعداً فهمیدیم که مغازه های سر گردنه تو جاده بنزین با نرخ دوبل داشتن ...

"میگن دزد که به دزد بزنه میشه شاه دزد "

بلاخره یه جای خوب پیدا کردیم و بساط پهن کردیم شکلکهای 
جالب آروین

شما تازهاز خواب بیدار شده بودی و در حال کش و قوس اومدن بودی ... 

این جا هم طبق معمول هر پیک نیک باید سنگ پرتاب کنی تازه با صدای اَه...

 

بعد از خوردن یه چای طبق معمول بابا جون و بابا محسن رفتن سراغ آماده کردن جوجه کباب

شما و مادری هم رفتید تا با هم قدم بزنید ...

و من ؟؟؟؟؟؟؟

دنبال سوژه عکاسی !!!!!!

با بلند شدن بوی کباب پسری شکموی ما ، از خود بی خود شد و دیگه دل تو دلش نبود و اصلاً نمیدونست تحمل پیه و یعنی چی کباب باید اماده شه ...

و شروع کرد به بی قراری و گریه کردن ...

ناچاری غذای پسری و زود حاضر کردیم و بهش دادم تا بخوره که اروم بگیره...

بعد از ناهار من و مادری و رادین جون یه چرخی تو اطراف زدیم  تا هم غذامون هظم بشه و هم چند تا عکس بیندازم از پسری و خودمون ...

پسری با احساس من همیشه به دنبال گل و هر جا گل میبینه با طرفش بر و اگه گلهای جنگلی باشه بهش اجازه میدم بچینه ...

 

یه چند تایی هم تمشک جنگلی مادری پیدا کرد و من چیدم که سهم پسری شد و خیلی هم خوشت اومد ...

بعد از نیم ساعت  مه دیگه اومده بود نزدیکمون و دیدمون رو محو کرده بود ...

مه که رفت بارون شروع کرد به باریدن و بابا اینا هم تندی وسائل رو جمع کردند و سوار ماشین شدیم و راهی پایین شدیم ...

پایین که رسیدیم بعد از بنزین خوردن ماشینمون تصمیم به گردیدن تو شهر رامسر گرفتیم...

یه ساعتی رو روبروی کاخ  شاه و تو پارکش موندیم و یه چند تایی عکس گرفتیم ...

شما هم حسابی با باباجونقدم زدی و قایم موشک بازی کردی ...

و طبق معمول دنبال سنگ برای سنگ پرتاب کردن

ساعت ٧ بود که دیگه همه خسته بودیم و راهی خونه شدیم ، تا سوار ماشین شدیم شما انقدر خسته بودی که زودی خوابت برد اونم با دهن باز ...

به خونه که رسیدیم بهت سوپ دادم و بعد هم یه حموم حسابی کردی...

این روز هم اینطوری گذشت و با اومدن شب همه خوابیدیم ...

صبح روز بعد برناممون برای دریا رفتن بود ...

بعد  از جمع و جور کردن وسائل ، راهی شدیم ...

من و بابایی یه جای دنج و باحال پیدا کردیم تا هم تو آفتاب نمونیم که کلافه شیم و بسوزیم هم خودمون هم یه تنی به آب بزنیم که انصافاض آبش رو تو چند سال اخیر اینقدر تمیز ندیده بودم ،آبی آبی و بدون آشغال ...

شما هم که دریا رو دیده بودی اما تا حالا توش شنا نکرده بودی... 0343.gif 

کار رو با آب زدن پاهات لب ساحل شروع کردی و اونقدر هیجان زده شده بودی که مدام جیغ میزدی و بیصبرانه منتظر بودی تا من مایو تنت کنم و بهت کرم ضد افالب بزنم تا بری آب بازی ...

اونقدر محو تماشای زنبور کوچولوم شده بودم که یادم رفت ازت عکس بیندازم از اولش ...

یه ساعتی رو هم تو آب هم تو وان و هم لب ساحل با شنها ، مشغول بازی شدی ...

 

و همه هم باهات بازی میکردن  شکلکهای 
جالب آروین، یکی دو باری هم اب دریا تو دهتن رفت که خیلی بدت اومد سبز  تا اینکه سرما نشست به جونت و لرز گرفتی و تا بابا بیاردت و من لباس تنت کنم گریه کردی ...

اما لباس که تنت کردی و شیر خوردی و بعدشم چای نوشیدی دمای بدتنت به حالت اول برگشت و دوباره با بابایی کلی تو یاحل بدو بدو کردی و من و مادری هم آب تنی کردیم تا ناهار ...

ناهار که خوردیم شما و مادری و باباجون خوابیدی ...

 

و من هم یه چند تا عکس از دایی آرمان انداختم و یه یادگاری هم برای شما رو شنهای ساحل گذاشتمشِـــکـــلـَــک هــاے عـَــروسـَــــک

   و بعد بابایی چند تا عکس از من انداخت و بعد که همگی بیدار شدن ، با خوردن چای و هندونه سفر ما هم شکل پایانی به خود گرفت و تقریباض ساعت ٥:٠٠ به سمت خونه جرکت کردیم niniweblog.com  و ١٠ شب رسیدیم بعد از یه حموم جانانهBubble Bath  تا صبح تخت خوابیدی  ...

بازم یه سفر دیگه که به خیر و خوشی  به پایان رسید و باید از خدا به خاطر همه چیز تشکر کنیم ...

مثل همیشه که تو هر سفری برات یه سوغات میگرفتیم اینبار هم برات یه سوغاتی گرفتیم که مجانی بود ، برات شنهای ساحل رو سوغات آوردم تا باهاشون بازی کنی که برای پرورش هوش و خلاقیت خیلی موثر و مفیدِ ...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان آرتین
10 تیر 92 19:06
آرتین در جشنواره ي تابستاني ني ني وبلاگ(ني ني شکمو) شرکت کرده... خوشحالمون مي کنيد اگه بهش راي بدين و با يک پيامک، عدد 293 را به شماره ي 20008080200 (دوهزار هشتاد هشتاد دويست) ارسال کنيد. از لطف شما ممنونيم – شاد و سلامت باشيد.
مامانی آرتین
11 تیر 92 16:34
عزیزم خیلی جیگری.خوشحال میشم اگه همدیگرو لینک کنیم


ممنون گلم از تعریفت
me too
حتماً عزیزم